و من خسته ام از این همه نقاب.....
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم چی می شد آدما این همه نقاب رو صورتشون نبود. چی می شد آدما همه یکرنگ بودن؟ به اطرافم نگاه می کنم. به آدمای دوروبرم. به آدمای توی محیط کارم که ادعای تحصیلات،شعور اجتماعی و هزار ادعای دیگه دارن . ولی واقعیت اینه که این آدما نقابهای بیشتر و زشت تری روی صورتشونه . بعد با خودم می گم مگه نه اینکه این افراد بیشتر کتاب خوندن و طبق اصول باید بیشتر یاد داشته باشن؟ مگر نه اینکه بیشتر مشکلات انسانها ناشی از جهلشونه؟ وقتی خوب فکر می کنم می بیمنم چیزای دیگه هم هست که دلیل رفتار این افراده. بزرگترین مشکل این آدما اینه که توی خونواده هایی بزرگ شدن که این نوع رفتار عادیه واز همه مهمتر اینکه پدر و مادرشون بهشون یاد ندادن خوب فکر کنن، بزرگ فکر کنن. اونا وقتی هم کتاب خوندن خیلی سطحی و سرسری خوندن. دنیای این آدما خیلی کوچیکه. کاش توی مدرسه و توی دانشگاه به ما کمی هم راجع به خوب فکر کردن یادمون می دادن. اصلا می دونین چیه یکی از بزرگترین مشکلات ما ایراینا اینه که توی جمع مشکل داریم. ما ایرانیا همش به خودمون فکر می کنیم . گذشت توی رفتار ما ایراینا خیلی کمه. بدتر از همه این که ما چشم دیدن همدیگه را نداریم. می پرسین چرا؟ معلومه قبلا هم گفتم ما نمی تونیم بزرگ فکر کنیم. ما به جای اینکه خودمونو بالا بکشیم میخوایم دیگران را پایین بیاریم. و تاسف بارتر اینکه این فرهنگ توی جامعه وبین خونواده های ما نهادینه شده. و من خسته ام از این همه نقاب.......
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 10:56  توسط فرزان
|
